
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
دلان دختری تنها با گذشتهای نامعلوم و مشکلات فراوان وسط یک ماجرای عجیب و غریب قرار میگیرد اتومبیل سیاهی که تعقیبش میکند و مردی که به اسم عشق میخواهد به دلان تجاوز کند.
دلان با پاهای لرزان به طرف انتهای خیابان رفت. جای بوسه های هوسناک اشوان روی پوستش می سوخت. هنوز هم نفس گرم و کثیفش را در گوش هایش حس می کرد. و وای از دردی که در سینه اش داشت.
دست لرزانش را کشید به گردنش شاید بتواند کمی از آن حس بد را پاک کند. اما هیچ سودی نداشت. چشمان اشکبارش را به طرفین چرخاند. حتی یادش نمی آمد که باید به کدام طرف برود.
لبش را گزید و با پشت دستش اشکهایش را پاک کرد و زمزمه کرد:
-آروم باش ! آروم…
موبایلش شروع کرد به زنگ خوردن. نام عسل تنش را لرزاند. تحمل هیچ کدامشان را نداشت. گوشی را سایلنت کرد. و در دستش فشرد.
عسل دست بردار نبود . برای همین تلفنش را خاموش کرد. جلوی اولین تاکسی را گرفت و گفت:
-مستقیم!
این تنها چیزی بود که به ذهنش رسید. روی صندلی عقب که نشست. سعی کرد نفسهایش را تنظیم کند. راننده ی تاکسی از آیینه نگاهش کرد. و او در صندلی فرو رفت و گفت:
-جلوی ایستگاه مترو پیاده می شم.
مرد سری تکان داد و صدای رادیو را زیاد کرد. مجری درباره ی یک شب تابستانی دل انگیز حرف می زد و اینکه کاش مردم قدر لحظه های زندگی را بدانند. دلان انگشتانش را به هم فشرد. سینه اش از فشرده شدن توسط دست نامحرم اشوان می سوخت.
این اولین تجربه از تماس بدنی با یک مرد برایش خیلی سخت بود. تماس که نه! نوعی تجاوز. اشکش دوباره چکید. اما از ترس اینکه راننده ببیند با نوک انگشتانش اشکش را زدود.
تصمیم گرفت که از فردا دیگر به آن خانه نرود و حالا تنها می خواست برسد به خانه ی اجاره ایشان در میانه ی شهر .درست آنجایی که حالا مادرش در آشپزخانه مشغول درست کردن شامی کباب بود و پنجره ی آشپزخانه را باز گذاشته و هوای ملس شب هم نسیم گونه به داخل آشپزخانه جوالن می داد.
و مادر به فرزندانش فکر می کرد و به مسعود همسرش که عجیب دلتنگ نبودن هایش بود.
ساعتی بعد که دلان از زیر زمین مترو سلانه سلانه خودش را به خیابان کشاند و پیاده از کنار مغازه های روشن گذشت؛ اتومبیل
سیاه رنگ هم پیدایش شد. اما دلان اصال حواسش به دور و ور نبود.
آن شب دیگر توانی برایش نمانده بود که دور و ورش را کنکاش کند. سرگیجه و تهوع داشت. لب و چانه و سینه هایش می سوختند. جهنمی به پا بود در وجودش. تازه ساعت حدود ده شب بود که رسید سر کوچه اشان . درست روبروی سوپر
مارکت محله ای. پسرکی با دوچرخه ردشد. جوانی قد بلند با موهای یکدست مشکی و لباس های مرتب هم جلوی سوپر مارکت ایستاده بود
دلان به جوان که پشتش به او بود نگاه کرد. یک نایلکس پر از تنقالت در دستش بود.
دلان ناامید از دنیا و زندگی چشم چرخاند و خانه اشان را نگاه کرد. فکر کرد چند دختر یا زن شبیه او در همین زمان اینطور اذیت شده اند و پر رمز و راز ایستاده اند سر کوچه اشان و به پنجره ی آشپزخانه اشان چشم دوخته اند. چراغ آشپزخانه روشن بود.
قیمت54000



















