
ماوا حسینی پناه،روانشناس قَدَر و نازداری است که زنانگی و جذابیت با تار و پود او سرشته شده..دخترکی دلبر که نازِ صدایش،لمس دستانش، ارامش بخش یک مرد است. یک توطئه و یک دزدی...او حالا در اسارت قدرتی شوم است. گروهکی مخوف،تاریک و غارتگر گروهکی که دخترانگی و خون و اشک های یک دختر را تقدیم مردهای قدرتمندی می کند. مردهای قدرتمندی که جسم و روح یک دختر را در تخت خود دریده وخشم بی نهایتشان را با تن نازدار دخترها ارام می کنند...
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ماوا حسینی پناه،روانشناس قَدَر و نازداری است که زنانگی و جذابیت با تار و پود او سرشته شده .دخترکی دلبر که نازِ صدایش،لمس دستانش، ارامش بخش یک مرد است. یک توطئه و یک دزدی…او حالا در اسارت قدرتی شوم است. گروهکی مخوف،تاریک و غارتگر گروهکی که دخترانگی و خون و اشک های یک دختر را تقدیم مردهای قدرتمندی می کند. مردهای قدرتمندی که جسم و روح یک دختر را در تخت خود دریده و خشم بی نهایتشان را با تن نازدار دخترها ارام می کنند.
کش و قوسی به بدن کوفته ام دادم. در حال حاضر، دلم فقط یک چای گرم که بوی دارچینش سلول هایم را نوازش کند و یک جای گرم و دنج برای خوابیدن می خواستم اما متاسفانه فعلا شرایطش موجود نبود. تازه سومین بیمارم را راهی کرده بودم
چشمان خسته ام را برهم فشردم که ضربه ای به در زده شد…ده دقیقه به همین زودی تمام شد؟
هنوز حتی یک نسکافه هم نخورده بودم تکیه از صندلیم ام برداشتم و با صدای رسایی گفتم
– بفرمایید.
در باز شد و بعد ماگ بی تی اس محبوبم که جانم به او وصل بود جلوی در ظاهر شد به دستی که دستگیره ماگ را گرفته بود نگاهی انداختم و از دیدن موهاي سياه و پرپشت دستانش لبخندی زدم و با ذوق گفتم بيا تو.
و با خوشحالی از روی صندلی ام برخواستم که در باز شد و چهره شرمنده اش در درگاه قرار گرفت و با خجالت گفت این نامزد خطاکار خیلی شرمنده است.
به چهره خسته و موهای اشفته و خرمایی رنگش نگاهی کردم و مقابلش قرار گرفتم دست روی دستش گذاشته و به داخل هدایتش کردم و لحظه اخر متوجه لبخند بیمارهایی که در انتظار نشسته بودن و فائزه ای که پشت میزش با لبخند گشادی نگاهم می کرد، شدم.
چشمکی برایم فرستاد که با لبخند سری برایش تکان دادم. به محض بسته شدن در سر بلند کردم و به اویی که با شعف خاصی نگاهم میکرد چشم دوختم و با لحن مخصوص به خودم گفتم ارشد خان اینجوری که دلبری میکنی نبخشیدنت سخت میشه.
لبخند مردانه ای زد و دلم برای چال گونه هایش ضعف رفت مرد جذاب من ماگ را روی میز گذاشت و با لحنی که فقط من حق دیدنش را داشتم دست به سینه زد و گفت: ارشد قربون این زن خوش صداش بشه که حرف می زنه مارو حالی به حولی میکنه
لبخندی زدم که دستش با احتیاط روی کمرم نشست و وقتی واکنش بدی نشان ندادم من را نزدیک تر کشید و با شوق گفت: نمی خوای خستگی اقاتو در بیاری؟
اگه خودم خسته باشم چی؟ لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت:
اون وقت من مخلص شمام هستم و خستگی جفتمون رو در میارم خندیدم و به محض لبخندم انرژی گرفت و محکم من را در اغوش کشید سرم را به شانه اش تکیه دادم و او دست هایش را دور کمرم قفل کرد و با لذت گفت اگه بدونی چقدر خسته ام .ماوا. تو همشو رفع می کنی. بوسه ای به سرشانه اش زدم و با ناز گفتم:
قیمت77000




















بهترین رمانیه که خوندم واقعا رمان های این نویسنده با روح آدم بازی میکنه خیلی گریه کردم با این رمان واقعا عشقشون زیبا بود😭
یه سوال از اونایی که خوندن این رمانو
پایانش تلخ بود یا شیرین!
عالی برای اخراش خیلی اشک ریختم