
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
داستان زندگی مردی که بعد از اعدام پدرش زندگی اش دچار تغیراتی می شود و دختری پا به زندگی اش می گذارد تا تقاص مرگ خواهرش را از او بگیرد، یک مرد خشن و غیرتی و یک دختر دلبر و زبان دراز که از جنس آتش است و آمده برای سوزاندن علیرضا، و در قسمتی دیگر یزدان مردی که پا می گذارد به زندگی خواهر علیرضا و باعث بهم خوردن نامزدی مهتاب می شود و مهتاب را محکوم می کند به عشق خود، آخر این همه عشق و انتقام و تنفر چه می شود…
هوا تاریک بود که کلید را در قفل چرخاند و وارد خانه شد. همان دم روی خانه ای که تنها شبیه به خانه بود و ویرانه هایش را کسی جز خودش نمیدید، چشم بست و بوی گس خون مشامش را پر کرد. دستش هنوز بند دسته کلید و قفل در بود. سینه اش سنگین شد و دستش از قفل جدا. قدم پیش گذاشت و حتی نفهمید در را پشت سرش بست یا همان طور باز ماند به محض ورودش به خانه چراغی روشن شد و تاریکی که سالن را محصور کرده بود به یغما رفت. نگاه سرد و خسته اش روی صورت میلاد نشست. چشمان پر از سؤال میلاد آخرین چیزی بود که میخواست!
میلاد سلام نکرد، آشفته بود و منتظر! در انتظار دلیلی قانع کننده، اما امشب رمقی برای شخم زدن گذشته نداشت. سخت نفس گرفت و صورتش از انزجار جمع شد. خانه بوی خون میداد. بوی مرگ. بوی ناامیدی و یاس! زیر نگاه سنگین میلاد رد خون را دنبال کرد و به اتاق مهتاب رسید. سینه اش سنگین شد و قلبش انگار لای دستگاه پرس قرار گرفت و چنان فشرده شد که درد رعشه کشید در رگ و پی و خونش! دستش روی دستگیره نشست و در را باز کرد. خبری از سرخی کف اتاق و تکه های شیشه نبود. زن عمو توران اتاق را تمیز کرده و به طرز ناشیانه ای سعی کرده بود با پاک کردن خون این اتفاق را محو کند، ولی نمیشد. اتاق تمیز بود اما بوی خون هنوز گریبانش را گرفته بود و سعی داشت به قهقرایش بکشاند.
گوشه ای از اتاق، نزدیک به در نشست و خیره ماند به ماهی که از پنجره ی روبه رو در تیررس نگاهش بود. نفس میکشید اما انگار در گور. هوایش تنگ بود و قلبش تهی! زندگی اش، دنیایش، آرزوهایش خیلی وقت بود که مرده بودند. درست از ده سالگی اش، فقط باور نکرده بود، به سوگ ننشسته بود و عزا نگرفته بود. جسد دنیای ویرانش روی شانه هایش سنگینی می کرد. بوی متعفن لاشه ی آمالش زیر بینی اش بود و ریه هایش پر میشد از رایحهی مرگ، اما هنوز مصر بود که باور نکند. خود را نبازد و باز دستش را به زانو بگیرد و برخیزد، اما انگار این بار نمی شد. بوی خون مهتاب یادآوری میکرد که زندگی در این خانه مرده است!
میلاد میان چارچوب در قرار گرفت و از بالا نگاهش کرد و سرد، همراه با ترسی که سعی در مخفی کردنش داشت، پرسید:
ـ مهتاب چرا خودکشی کرد؟
نفس گرفت و به جای رایحه ی مطبوع مهتاب، عطر نامطبوع مرگ را به جان خرید.
میلاد مصمم سؤالش را تکرار کرد و او چشم بست. برای جواب این چرا باید گذشته را مرور میکرد و به دنبال دلیل میگشت. دلیلی که شک نداشت گره خورده بود به اعدام مرد نامرد این خانه!
***
کنار حاج رضا و شانه به شانه اش ایستاده بود و از تبریک مهمانها با لبی خندان تشکر میکرد. صدای موزیک آرام و ملایم میان همهمه و آوای خنده ی مهمانها گم میشد. نگاهش باز معطوف صورت ماه مهتاب شد. نگاه گرفتن از آن لبخند ملیح و دلنشین کار او نبود. سالها بود که آرزوی دیدن این لبخند را به دل داشت و امشب حلقه نامزدی احسان این لبخند را به وصال لبهای خواهرش رسانده بود. مهتابش، همان دختر بچهای که شبهای تاریک زیادی را در آغوشش گریسته بود، حالا تاجی از گل به سر و لباسی نباتی رنگ که نام لباس نامزدی را یدک میکشید، به تن داشت. جنس نازک حریر روی تنش نشسته بود و آن تاج با گلهای ریز سفید میان خرمن خرمایی رنگش دل می برد. آرایش کمی به چهره داشت، اما همان آرایش کم هم کافی بود تا او را که تا دیروز نه رژی به لب نشانده بود و نه سرمه ای به چشم کشیده بود، تغییر دهد و زیبایی اش را افزون کند.
نگاهش همچنان صورت خندان مهتاب را رج میزد و فکرش گریز میزد به گذشته.
قیمت77000




















سلام و خسته نباشید می گم به نویسنده عزیز
بسیار خوشحالم از اینکه تونستم رمان شما را از بین خیل زیاد رمانها ببینم و انتخاب کنم و بخونم .بسیار شیوا و ملموس نوشته شده بود و موضوعی کاملا متفاوت داشت .
رونده داستان بسیار روان و منسجم بود و خواننده را دائم به دنبال خودش می کشوند .
و اگر اجازه انتقاد داشته باشم اینکه قسمتهایی که گویای حرفهای ذهنی کارکتر ها بود یکم زیاد و گاها تکراری میشد .و کمی حس داستان را می گرفت .
ولی در کل اگر با دقت داستان را بخونیم چیزهای نکته های خوب و ارزشمندی را میشه ازش دریافت کرد .
در کل من بسیار خوشحالم که با شما نویسنده عزیز و نوشته هاتون اشنا شدم .
😊