تابان دختری جوان که زندگیاش پر از تلخی و سختی است. او زیر
هیچگاه فرصتی برای نفس کشیدن به او نمیدهد.
آشناییای که میتواند نقطه امیدی در زندگی او باشد. اما وقتی پدرش
دیگری در زندگی تابان رخ میدهد.
با گذشت زمان رازهایی از گذشته آشکار میشوند.
کلید را در قفل در به ارامی چرخاندم و وارد خانه شدم.پوزخندی
به آن همه تاریکی زدم.قطعا اگر منِ قبلا اینجا ایستاده بود قبل از
ورود به خانه از ترس سریع فلش لایت گوشی را جستجو میکرد
.ولی الان و اکنون که در این نقطه ایستاده ام به گمانم روشن
ترین نکته ی زندگی ام همین خانه ی تاریک باشد.
دست بردم و کلید را فشردم.نور با سرعت داخل خانه پیچید.و
من در ذهنم به این فکر کردم که همچین چیزی در زندگی واقعی هم هست؟!
دکمه ای را بفشاری و سرتاسر زندگی ات را نور در بر بگیرد
نه این خاموشی سنگینی که انگار نفس نمیکشد.
خسته از آن حجم کاری مقنعه ام را در یک حرکت بیرون کشیدم
و همزمان به این فکر کردم که خوب شد در شرکت چیزی خورده
بودم.وگرنه الان کی حال آشپزی کردن داشت.
به سمت اتاق قدم برداشتم و بعد از تعویض لباس به سمت
اشپزخانه پا تند کردم تا خودم را به یک چای تازه دم میهمان کنم.
چای دم کشیده بوی جریان زندگی و تازگی میداد.چیزی که قریب
به چهار سال است از زندگی من دور مانده کنار پنجره اتاق رفتم
و به بیرون خیره شدم.به مردمی که تند تند بخاطر باریدن باران
حرکت میکردند تا کمتر خیس شوند
روی صندلی کنار پنجره نشستم و لیوان چای را روی میز گذاشتم
دستانم سرد بود پوزخندی کنج لبم نشست دستانم را دور لیوان
حلقه کردم تا گرمای لیوان به داد دستانم برسد.قطرات باران روی
شیشه میخورد.ریتم نامنظمی داشت درست مثل قلبم.قلبی که
یک روز پر بود از هر چیزی جز خشم!جز بی حسی جز تنفر