
امیرکاوه کاویان ۳۳ساله. مدیرعامل یه کارخونه ی قطعات ماشین فوق العاده بی اعصاب و کله خر! پدرش یکی از بزرگ ترین کارخانه دار های تهران! توی کارخونه با یک کارگر جرو بحث میکنه واتفاقی باعث مرگ اون فرد میشه! طرف دیگه ی قصه دختریه که ۲۵سال بیشتر نداره و میشه ولی دَم! حالا امیرکاوه باید رضایت رخنه نامدار رو بدست بیاره وگرنه طی شش ماه بالای چوبه ی دار میره...
دانلود رمان غمزه pdf از sarna_azadrahi
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه،اجتماعی
امیرکاوه کاویان ۳۳ساله. مدیرعامل یه کارخونه ی قطعات ماشین فوق العاده بی اعصاب و کله خر! پدرش یکی از بزرگ ترین کارخانه دار های تهران! توی کارخونه با یک کارگر جرو بحث میکنه واتفاقی باعث مرگ اون فرد میشه! طرف دیگه ی قصه دختریه که ۲۵سال بیشتر نداره و میشه ولی دَم! حالا امیرکاوه باید رضایت رخنه نامدار رو بدست بیاره وگرنه طی شش ماه بالای چوبه ی دار میره…
قسمتی از متن رمان
در حیاط رو بستم و برگشتم اما با یکی برخورد کردم. بوی عطری که از صد فرسخی داد میزد بابا من بچه مایه دارم… توی بینیم پیچید. _علیک سلام دکی جون! از لحن پر از تهدیدش مو به تنم سیخ شد. سعی کردم از در مظلوم بازی وارد بشم. چشمای درشتم و کمی بالا کشیدم و اروم گفتم:سلام… تای ابروش بالا رفت اما عینک دودی شیک و فوق العاده خوشگلی که روی چشماش بود نمی ذاشت مستقیم چشماش و ببینم. پوزخندی روی لباش نشست: _مثلا الان داری عشوه خرکی میریزی؟ یا نه داری مظلوم بازی در میاری من خرت شم؟ گوشه ی لبم رو زیر دندون کشیدم که سرش سمتم خم شد:اینم یکی از روش هاته؟ لب کشیدن زیر دندون؟ خوب می دونی چطوری یه مرد رو تحریک کنی! انگشتش بالا اومد و کنار مغنعه ام نشست: _دلم می خواد بدونم وجود چند تا مرد نجست کرده! عصبی شده بودم. من هیچ وقت از خودم برای کسی مایه نذاشتم. هیچ وقتم قرار نبود اینکارو بکنم!*



















