
دانلود رمان آخرین ستاره شب pdf از لیانا دیاکو
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه،اربابی
آسمان اینبار با شدت بیشتری غرید و از برقش، دل تاریکی شب به یکباره روشن شد. ترنج شیهه ای کشید و روی دو پا بلند شد اما عماد به موقع افسارش را کشید و مهارش کرد، قبل از اینکه او را به زمین بزند از پشت اسب پیاده شد و به طرف صخره های پای کوه رفت. در تاریک و روشن و زیر رگبار سیل آسا زیر آنها پناه گرفت، سر در گوش اسب کرد و سعی کرد با نوازش و نجوا آرامش کند. این چند روز که از برگشتنش گذشته بود هر روز اسب زین میکرد و به زمین های دور و نزدیک سر میزد تا او را ببینند و اسمش بر سر زبان ها بیفتد…
قسمتی از متن رمان
صبا گفت:
ـ تنا همیشه از چیزای مسخره خوشش می اومد، نظرش واسه ی من مهم نیست. به نظر من مسخره اس.
برایم مهم نبود او چه می گوید، برق چشمهای محمد که به صفحه مانیتور خیره شده بود و سعی می کرد با برنامه انیمیشن ساز، کارتونی را طراحی کند، برایم مهمتر بود.
ـ خب هر کسی به به چیزی علاقه داره، درسته؟
و به من نگاه کرد. مهربانانه به رویش لبخند زدم و جواب دادم:
ـ البته… اما اگه نظر من رو بخوای، در مورد صیا باید بگم، منم به نظرات اون اصلا اهمیت نمی دم.
حتی پنج سال فاصله سنی هم نمی توانست ذره ای از علاقه من به او کم کند. پشت چشمهای همیشه شوخش، مردی جدی و مصمم، همیشه می توانست آدم را غافلگیر کند. مهتا گفت:
ـ بریم صبا، اگه اینجا و ایستیم دیوونه می شیم.
محمد دست از کار کشید و به طرف صبا چرخید و گفت:
ـ اینقدر کسل کننده اس؟ اگه این جوری باشه که… فکر کردم…
صبا لبخندی تصنعی زد و گفت:
ـ می دونم واسه تو جالبه، اما باور کن…
محمد دستهایش را به هم کوبید و گفت:
ـ باشه، می ذارمش واسه یه وقت دیگه. بریم، با هم بریم. حتما کسل کننده اس دیگه.
گفتم:
ـ ولی به نظر من جالبه، ادامه بده، من دارم تماشا می کنم.
ـ امشب شما اینجا مهمونید، نمی خوام خاله جانا فکر کنن من دختراش رو مجبور کردم، علایق منو تحمل کنن، بعدا هم می تونم روش کار کنم.
اخم آلود به حیا که راضی و پیروز به پایه تختخواب تکیه داده بود، نگاه کردم.
محمد ایستاده و گفت:
ـ کامپیوتر در اختیار خانمها!
نگاهم را به او دوختم. نزدیک به بیست و هشت سال داشت. قد بلند و چهار شانه.
مهتا با رخوت از روی زمین بلند شد و پرسید:
ـ تو نت می تونیم بریم؟ یه گشت کوچولو بزنیم، چند تا لباس ببینیم؟
ـ هر جا دلتون خواست می تونید برید. فعلا…
از اتاق بیرون رفت. مهنا با لبخند پشت کامپیوتر نشست و گفت:
ـ بیا صبا، یه سایت جدید پیدا کردم. در مورد لباس شب. بیا…
قیمت54000



















