
دانلود رمان این شهر مرا با تو نمیخواست pdf از ماهی فاطمی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه،طنز
خلاصه رمان این شهر مرا با تو میخواست
سروش آهی کشید._ فقط یه هفته است، میرم بوشهر و برمیگردم ور دلت.کارن با جدیت گفت:_ نمیتونی بری.سروش نگاهش کرد._ چرا؟_ من حامله ام…
قسمتی از متن رمان
گوشي ام را بيرون آوردم و نگاهي به آنتنش انداختم، ضربدر نقش بسته بر كنار علامت هاي خالي از آنتن نشان دهنده اين بود كه امروز هم خبري از احوال پرسي نيست.
شكلات را باز كردم و درون دهانم گذاشتم، قلپي از چاي خوردم و وارد گالري گوشي ام شدم، بدون اينترنت بهترين جايي بود كه ميشد رفت.
لبخند روي لبم نقش بست، عكس هايي كه در محيط دانشگاه گرفته بودم هميشه برايم عزيز بودند. با صداي برخورد دانه هاي باران به شيشه پنجره هاي چوبي سرم را بلند كردم، يكي از پنجره ها باز بود.
بلند شدم و پنجره را بستم، صداي فريادي باعث شد در جايم بايستم و با شك فكر كنم آيا درست شنيده ام؟ در را باز كردم، زني با لباس محلي بر سرو صورتش ميزد.
_ به دادم برس مي زاي از دست بوشوي (بچه ام از دست رفت) ، خانم جان دستم به دامنت.
_ چيشده؟
دستانش را با درماندگي تكان داد.
_ نميدونم والا ، يهو افتاد زمين تشنج كرد. به مردي كه دختر كوچكي روي دست داشت اشاره كردم.
_ براي چي وايستادي آقا؟ بياين تو خيس شد بچه. خودم هم با عجله به سمت اتاق ته راهرو رفتم و تقه اي به در زدم.
_ خانم دكتر، بيدارين؟
در نيمه باز شد و دكتر وارسته شال سبز همرنگ چشمانش را روي سرش مرتب كرد.



















