
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه،اجتماعی
تک دختر حاج محراب توتونچی، وقتی فقط شونزده سالش بوده، باباش میمیره و قیم قانونیش عموش میشه. مالک خان!با یک دنیا تفاوت عقیده و فرهنگی که تنها وجه مشترکش با پدرش، ثروت نجومیش بوده.وقتی ایوا هنوز به سن قانونی نرسیده بنا به دلایلی اونو به عقد نوهش درمیاره… نوه وحشی و بیمارش که از شب اول عروسی به ایوا دست درازی میکنه و کتکش میزنه!و اینجاست که ناجی داستان وارد میشه…جاوید توتونچی! ته تغاری مالک خان و پسر عموی ایوا که کل خاندان توتونچی ازش حساب میبرن.مردی که دوبرابر ایوا سن داره!شب حجله تقریبا جنازهش رو از زیر دست و پای شوهرش نجات میده و تیمارش میکنه.و از این جا داستان شروع میشه..
قسمتی از رمان
– آقا شما رو به خدا قسم، برگردید عمارت. این طفل معصوم داره جون میده…
یک دستش را درون جیب شلوار پارچه ای برندش سر داده بود و از پنجره ی قدی پنت هاوس فرمانیه اش به شهر تاریک نگاه
میکرد…
سیگار بعدی را گوشه ی لبش گذاشت و همانطور خاموش، تلخی اش را نفسش کشید.
ملوک خانم که سکوتش را دید به خودش جرات ادامه دادن، داد: روم سیاهه آقا شرم دارم اینا رو بگم اما به شما نگم به کی
بگم؟ این طفل معصوم خونریزی داره… امشب مثلا شب حجله ش بود؛ بعد من به جای دستمال خونی تن لختش رو توی
خون خودش پیدا کردم. باید بره بیمارستان بستری بشه.
فندک کارتیر مشکی، طلایی اش را زیر سیگار گرفت و با آتش زدن توتون ترژر محبوبش، کام عمیقی گرفت.
گوشه ی چشمش از هجوم افکار بی سر و ته، چین خورد.
دود سیگار را با طمانینه بیرون فرستاد.بی مسئولیت نبود فقط چند سالی میشد که دیگر علاقه ای به آن
عمارت و آدم هایش نداشت. از همان سالهای سرد و دوری که در غربت منچستر، تنهایی اجباری خرج خودش کرده بود. در
دورهمی هایشان شرکت میکرد، به کارخانه های مالک خان سر میزد، مراوده داشت و با پسر عمو هایش معامله های پر
سود میکرد، اما پا درون عمارتی که یادگار مادرش بود نمیگذاشت بعد از مکث کوتاهی، صدای بم و خشدارش بلند شد.
با بی علاقگی مفرطی نسبت به جریان پیش آمده گفت:- پس معطل چی هستی؟ خودت ببرش بیمارستان!
ملوک خانم ساکت شد.انگار میترسید حرفش را بزند..
قیمت79000



















