
دانلود رمان در پناه سایه pdf از زینب عامل
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه،هیجانی
خلاصه رمان در پناه سایه
سایه دندان پزشک جوانیست که بعد از انتشار فیلمی از او در فضای مجازی که در حال کمک به یک سگ در خیابان است، پایش به یک پناهگاه خصوصی حیوانات باز میشود.علاقهی شدید سایه به کار کردن در پناهگاه حیوانات، علاوه بر تحت تاثیر قرار دادن زندگی شخصی و رابطهی او با نامزدش باعث آشناییاش با دامپزشکی جوان شده و…
قسمتی از رمان
پلاستیکهای سرگردان در سرتاسر کوچه که از دید رفتگران دور مانده بودند، دست آورد باد شدید دیشب بود که چهرهی پر دار و درخت و رنگی کوچه را خط خطی کرده بود. نگاهم را از کوچه گرفته و به ساختمان سه طبقه و خوش نمای سفید رنگ مقابله دوختم. آدرسی که اشکان داده بود میگفت خانهی خالهاش همین جاست. ظاهرا هر سه طبقه متعلق به خودشان بود و من باید خودم انتخاب میکردم بین سه زنگ کدام را انتخاب کنم. از این که اشکان بخاطر مریضهایش نتوانسته بود همراهیام کند کمی معذب بودم. میخواستم این ملاقات را برای روز دیگری موکول کنم اما خوشحالی اشکان و این که گفته بود خودش را هر طور شده کنارمان خواهد رساند باعث شده بود تا نتوانم زمان ملاقات با خالهاش را تغییر دهم. همین چند دقیقه قبل هم تماس گرفته و اطلاع داده بود که مادرش نیز به خانهی خالهاش رفته است تا من آنجا احساس غربت و ناراحتی نکنم. میخواستم به او بگویم
حضور مادرش درد چندانی از من دوا نمی کند، اما زبان به دندان گرفته بودم. سبد گل کوچکی که خریده بودم را میان دستانم جا به جا کرده و تلاش کردم. یقهی کت پاییزیام را مرتب کنم، اما سعی نکردم سالم که دور شانهام افتاده بود را روی سرم بازگردانم. موهایم مرتب دورم ریخته بود و حس خوبی به آنها داشتم. بالاخره انگشتم را بالا آورده و از بین سه زنگ، وسطی را انتخاب کرده و فشار دادم. صدای ظریف زنانهای در فضا پیچید و در با صدای تیکی باز شد. -بفرمایید. در را هول داده و وارد ساختمان شدم، اما تازه یادم آمد که باید از کسی که در را برایم باز کرده بود میپرسیدم دقیقا باید به کدام طبقه بروم؟! به ناچار به سمت آسانسور رفته و تصمیم گرفتم از طبقهی اول شروع کرده و نتیجه را کاملا به دست شانس نسپارم! دکمهی آسانسور را زده و منتظر ایستادم. کیف روی دوشم و سبد گلی که بین دستانم بود آرام آرام داشتند کلافهام میکردند. بالاخره با ایستادن
آسانسور نفسم را رها کردم اما به محض باز شدن درهای آسانسور با دیدن چهرهی آشنای دختر جوان و خوش لباسی که قبلا کوتاه ملاقاتش کرده بودم، به جای قدم برداشتن به جلو، سر جایم ماندم. دختر لبهایش را که رژ پررنگ و مخملی قرمز رنگی رویشان بود نامحسوس تکان داد. -سلام عزیزم، خوش اومدید. دستش را به سمتم دراز کرد. هدیهم، دختر خالهی اشکان. گل را در دستانم جابه جا کردم تا بتوانم با او دست دهم و وقتی تعارف کرد تا داخل آسانسور شوم بیخیال دادن سبد گل به خالهی اشکان شده و با سپردن آن به هدیه خودم را خلاص کردم. وقتی آسانسور در طبقهی سوم ایستاد خدا را شکر کردم که هدیه به دنبالم آمده بود و اسیر گشتن در طبقات نشده بودم. با راهنمایی و تعارفات هدیه، وارد خانه شان شدم مادر اشکان و خالهاش به استقبالم آمدند. سلام دادم و بعد از احوال پرسی، هدیه، سبد گل را به دست مادرش داد. -سایه جان زحمت کشیدند!
قیمت67000



















