
ترمه دختری است از دلِ خانوادهای آشفته؛ پدری اسیر هوس و مادری خسته که دیگر طاقت این زندگی را ندارد و قصد جدایی کرده است. خانه برای ترمه چیزی جز دیوارهای پر از فریاد و زخم نیست.او تاب نمیآورد و یک شب راه فرار را پیش میگیرد. سرگردان در کوچه و خیابان سرنوشت پایش را به پارکی میکشاند؛ جایی که با پسری به نام فرید روبهرو میشود...آشناییای که میتواند سرآغاز رهایی باشد یا شروع ماجرایی تازه و پرمخاطره.
دانلود رمان دلم تنگته pdf از ملودی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه
خلاصه رمان دلم تنگته
ترمه دختری است از دلِ خانوادهای آشفته؛ پدری اسیر هوس و مادری خسته که دیگر طاقت این زندگی را ندارد و
قصد جدایی کرده است. خانه برای ترمه چیزی جز دیوارهای پر از فریاد و زخم نیست.
او تاب نمیآورد و یک شب راه فرار را پیش میگیرد. سرگردان در کوچه و خیابان
سرنوشت پایش را به پارکی میکشاند؛ جایی که با پسری به نام فرید روبهرو میشود…
آشناییای که میتواند سرآغاز رهایی باشد یا شروع ماجرایی تازه و پرمخاطره…
قسمتی از رمان
از التماس خسته می شوم. انگار حرف هایم را نمی شنود.
با گذشتن از هر خودروی رو به رویی یکبار با ترس پلک می بندم و
بعد از بخیر گذشتن نفس های عمیق و مکرر می کشم. به سنش نمی خورد
که اینقدر کله شق و نترس باشد. طاقتم طاق می شود و با فریاد به او می فهمانم.
-آروم تر دیونه. داری منو سکته میدی… با غیظ نگاهم می کند. انگار عصبانیتش فروکش شده است.
کمی از سرعت می کاهد. بعد از چند دقیقه ایی برای استراحت و خوردن ناهار
رو به روی رستوران سنتی بین راهی توقف می کند. بدون دستور گرفتن پیاده می شوم.
او هم پیاده می شود و به طرف رستوران می رود. به بهانه ی شستن دستانم به طرف سرویس می روم.
آبی به صورت می زنم و خون روی پیشانی ام را تمیز می کنم.
نگاهی به در می اندازم و بعد از اطمینان نبود کوروش دست به کیف می برم.
بعد از ازدواج با کوروش این اولین فرصتی است که می توانم صدایش را بشنوم.
با تردید شماره اش را روی گوشی ام حک می کنم. قسمت تماس را لمس می کنم.
ولی قبل از بوق خوردن دست از کار می کشم. چشمان خیس و اشکبارم را با انگشت خشک می کنم.
به درک که رفتی عرشیا… به درک که رفتی…گوشی را با غیظ داخل کیف می گذارم.
ابی به صورت می زنم و با عصبانیت از سرویس خارج می شوم.
حالم را طبیعی جلوه می دهم و به طرف تختی که کوروش روی ان نشسته است می روم.
آرام لبه ی تخت می نشینم و سکوت می کنم.کوروش منو را باز می کند و به سمتم می گیرد.
-ماهی سفید می خوری؟سرم را تکان می دهم. دیگر چیزی برایم مهم نیست.
وقتی زندگی و سرگذشتم این چنین رقم بخورد، برایم هیچ چیزی مهم نیست.
منو رو می بندد و کوبنده ان را روی تخت ولو می کند. -بازم غمباد گرفتی.
سرم را بالا می گیرم و کفش هایم را خارج می کنم و روی تخت می نشینم.
کوروش گارسون را صدا می کند و سفارش را تحویل می دهد…
قیمت46000



















