
این رمان و این داستان بلند در مورد یک ارباب بسیار زیبا و جذاب را روایت می کندکه سال ها بخاطر نفرت و کینه و خیلی اتفاقات وحشتناک که همه ای آن ها مربوط به گذشته ای تاریک است...ارباب جوان را به تصویر می کشد ، و می گوید...که وقتی از فرانسه به دلیل اجباری کردن ازدواج او توسط پدرش (ارباب بزرگ)به ایران می آید و قرار است که او را به عقد دخترخاله اش که آنا نام دارد در بیاورند که ،یک روز از قضا این ارباب از زور عصبی شدن و خشمگین شدن از عمارت دل می کند و می زند به دل جنگل او که از این دنیا فقط عمل و اجبارش را فهمیده بود ،در کنار رودخانه ای دختری با موهای خرمایی و چشمانی به رنگ دریا روبه رو می شود و همانجا می فهمد که این دنیا هم اجباری نیست و خیلی از اتفاقات و موضوع ها هم به دل و علاقه برمی گردد....و بستگی دارد...زندگی بدون عشق هیچ است...
دانلود رمان فرشته عروس ارباب pdf از زهرا عبدی (دلربا)
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه،غمگین،طنز
خلاصه رمان فرشته عروس ارباب
این رمان و این داستان بلند در مورد یک ارباب بسیار زیبا و جذاب را روایت می کند
که سال ها بخاطر نفرت و کینه و خیلی اتفاقات وحشتناک که همه ای آن ها مربوط به گذشته ای تاریک است…
ارباب جوان را به تصویر می کشد ، و می گوید…که وقتی از فرانسه
به دلیل اجباری کردن ازدواج او توسط پدرش (ارباب بزرگ)به ایران می آید و قرار است
که او را به عقد دخترخاله اش که آنا نام دارد در بیاورند که ،یک روز از قضا این ارباب
از زور عصبی شدن و خشمگین شدن از عمارت دل می کند و می زند به دل جنگل
او که از این دنیا فقط عمل و اجبارش را فهمیده بود ،در کنار رودخانه ای دختری با
موهای خرمایی و چشمانی به رنگ دریا روبه رو می شود و همانجا می فهمد
که این دنیا هم اجباری نیست و خیلی از اتفاقات و موضوع ها هم به دل و علاقه برمی گردد….
و بستگی دارد…زندگی بدون عشق هیچ است…
قسمتی از رمان
عصبی نگاه تلویزیون کردم ،مدام پای راست و چپم را تکان می دادم این دیگر چه وضعش است !
اجبار؟!
هه ،پوزخندی زدم و سرم را با تاسف تکان دادم.
که صدای زنگ گوشی ام آمد ،کلافه بدون اینکه ببینم کی هست ،گوشی را خاموش کردم.
زیر لب با خود گفتم :۳۲سالمه حق انتخاب هم ندارم ،انگار یک دخترم یا اینکه یک پسر بچه ای ۱۵ساله …
اخمانم به طرز بدی در هم رفته بود .
سرم را برگرداندم که نگاهم بر خودم افتادم ،یک آیینه ای قدی دقیقا وسط حال گذاشته بودم.
بیشتر که به خودم و صورتم دقت کردم ،فهمیدم عین این برج زهرماری ها شدم.
برگشتم و تلویزیون را خاموش کردم و قدم زنان رفتم به سمت اتاق خوابم تا کمی استراحت کنم…
مگر می شد استراحت کرد،پدر از دست تو.
باشه همانی که تو می خواهی ولی چرا آنا!
دختره ای افاده ای ،مصنوعی دماغ عملی،این ها تنها صفت او هستند.
سرم را بیشتر بر بالشتم فشردم که دوباره حرف های پدر در گوشم طنین انداز شد.
(پدر:می فهمی چند سالته؟!یا خودت رو زدی به اون راه ها…من اندازه تو ،دوتا زن داشتم،از من خجالت نمی کشی
از سنت خجالت بکش ،زمان و ساعت و ماه و سال می گذرد ولی تو کاری نمی کنی
داری میشی پیر پسر،پس فردا من سرم رو بذارم بمیرم ،تو می خواهی ارباب جوان و جدید این روستا بشی
اونوقت این ارباب جوان اگه زن نداشته باشه زشت نیست ،عیب نیست ،نمی گن که این ارباب جوان چه مرگشه
خسته نشدی،د پسر فقط نشستی درس می خونی ،درس بخون من نمی گم درس نخون
ولی کنارش هم برای خودت آستینی بالا بزن



















