
دانلود رمان دلبر pdf از مهسا حسینی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه،طنز
خلاصه رمان دلبر
وقتی احساس میکنی همه چیز از اینی که هست بدتر نمیشه، سرنوشت یهو باهات شوخیش میگیره!دلبر شاهکار دختریه که همه به عنوانِ جاذبِ بلاهای طبیعی و غیر طبیعی میشناسنش و کسی نمیتونه منکرِ این قضیه بشه اما زمانی مهرِ تایید به این فرضیه میخوره که سرنوشتش به یه دشمن قدیمی گره میخوره، مردی که این روزا شهرت و محبوبیتش تمامِ کشور رو پُر کرده، حالا با اومدنش قراره بلای جدیدی رو برای دلبر رقم بزنه! راه فرار از این مرد و این بلا ممکنه….
قسمتی از متن رمان
– چرا باید لباسای یه شکل بپوشیم و مثلِ گروه سرود کنارِ هم وایستیم؟!
دلبر نگاهی به قدِ بلند و اندامِ کشیدهی برکه انداخت و با بیخیالیِ ذاتیاش جواب داد:
– لباسامون یه شکله اما خودمون یه شکل نیستیم! مثلا تو شبیه ملکهی زیبایی شدی و من در بهترین حالت شبیه یه گلدونم!
برکه چشم غرهای به دلبر رفت اما حواسِ او به کیکِ عروسی بود که همان لحظه از درِ باغ وارد شده بود. در همان حال با چشمهایی که برق میزدند ادامه داد:
– چه کیکِ هیجان انگیزی!
برکه با اشاره به پیراهنِ آبی آسمانیِ مخصوصِ ساقدوشها به حرف آمد:
– من از رنگِ آبی آسمونی متنفرم!
– کم غر بزن و بذار من تمرکزم رو روی حبس کردنِ نفسم بذارم تا بلکه شکمم رو بتونم مخفی کنم.
با این حرف بارِ دیگر در سکوت تلاش کرد نفسش را توی سینه حبس کند. پیراهنِ بلندِ ساتنِ آبیشان روی قسمتِ شکم و کمرش آنقدر تنگ بود که دلبر احساس میکرد هر لحظه ممکن است دوختهای لباسش انصراف بدهند و بند بندِ پارچه از هم باز شود! همینش مانده بود آنجا رسوا بشود و نمایشِ کذایی برای بقیه به راه بیندازد! تنگیِ لباس به کنار، تورِ سفیدی که مثلِ پاپیون، روی سرشانه، دورِ کمر و پایینِ دامن کار شده بود را اصلا نمیتوانست هضم کند! شبیه بچههای 5 ساله شده بودند با این تفاوت که بچهها با تور و پاپیونِ سفید قطعا بامزه به نظر میرسیدند! برکه گفت:
– تمامِ شب نمیتونی نفست رو حبس کنی!
قیمت53000



















