
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه،اجتماعی،هیجانی
یک مرد زخمی، یک راز مرگبار و دختری که قرار نبود عاشقش شود…پینار برای فرار از گذشته، راهی دورافتادهترین نقطهی جنوب میشود؛ اما آنجا چیزی جز آرامش انتظارش را نمیکشد…ورود یک مرد زخمی و مرموز به درمانگاه، پینار را ناخواسته وارد بازی خطرناکی میکند؛ مردی که نباید کسی از وجودش باخبر شود و حالا پینار مجبور است در خانهی خودش از او مراقبت کند.اما وقتی ترس کمکم جای خودش را به احساس میدهد، پینار میفهمد شاید خطرناکترین چیزی که وارد زندگیاش شده… خودِ عشق باشد.
قسمتی از رمان
درست تو این زمان، که هوا گرگ و میش هست ، و من تو درمانگاه کوچیک این منطقه ی وحشی، مثل بید به خودم میلرزم، اون جمله رو با گوشت و پوست و استخونم، درک میکنم.از سر شب بارها و بارها مردم اما زندگی واقعی رو تو این شبی که سخت داشت به
سپیده میرفت، تجربه میکردم….
چهارمین نفری بود که خونین و مالین وارد درمانگاه شده. قبل من، عاطفه به سمتش میره…پینار چرا خشکت زده، به خودت بیا! همین جمله عاطفه کافیه تا، دست از مرگی که نبض داشت، بکشم و برای کمک بهش ملحق بشم.مرد بلند هیبتی بود، ریش و محاسن بلندش
اجازه نمیداد چهرهش به خوبی دیده بشه.
– عاطی این مال این وراست؟ آشنا نمیاد به نظرم.
– وقت برای شناسایی نداریم، کمک کن ببریمش روی تخت.
به سختی زیر بغلش رو میگیرم. کمرم از سنگینی وزنش، خم میشه به هر سختی هست روی تخت میذاریمش.
پیراهن خونیش رو بال میزنم و با دیدن زخم زرگی که روی شکمش هست ، آه از نهادم بلند میشه.
– چاقو خورده؟ چطور تا حال زنده مونده!
چهره ش که هیچ ردی از درد، رو القا نمیداد.چشمای نیمه بازش، که سمت من گرفته میشه از ترس یک قدم به عقب برمیدارم.
– وای عاطی، این بخدا که سرکده ی اون وحشی هاست…



















