
دانلود رمان شیدای کافر pdf از الهه محمدی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
ژانر رمان: عاشقانه
قلم از دستم افتاد.همه عشق را سفید می بینند ،دراین روايت به نظرم سیاه آمد..دوباره ساز ذهنم را کوک کردم شاید سپید ببینمش!جوهری که روی صفحه لغزید!اینطور حک کرد؛.عشق،یعنی گذر از خود، به انزوا و تنهایی رفتن..عشق،یعنی خود را فدا کردن..عشق ،یعنی بمیری برای او..عشق ،مرگی ست مخملی..عشق،خواستنی ست شیرین..عشق جستجویی ست آتشین..سياهى قلمم از عشق نبود.از عاقلانه عاشق شدنم نبود.سیاهی قلمم بخاطر تقدیرم بود.تقدیری که با دانایی رقمش زدم .دانایی شد سرآغاز عشقی که عکس تمام راهها از نفرت بالا آمد.این قدر زرد آب های دلم را بالا آوردم تا عشق را به دانایی وصل کنم.سپید و سیاه مقابل هم درآمدند.درهم ادغام نمی شدند.دانایی بود که به عشق رسید و سپیدی اش را سایه ی سر سیاهی کرد.از مقدمه گذشتم و به روایت رسیدم.تقدیم قلم هایی که کنار برگ های سفید جا ماند؛تقدیم خیالی که خیالش را با بی خیالی خواستند…
قسمتی از متن رمان
با جیغ خفه ای از جا پریدم. میلرزیدم. درست مثل لحظه ای که روی پل بودم! لحظه ای که پل زیر پایم میلرزید، صدای جیغ هایم و تنم مشمئز شده بود.از
رسیدن دست و نگاهش به تنم!قصدش دریدنم بود که … روی سجاده م نشستم و دو دست نیمه جانم را به صورتم چسباندم. همه اش
کابوس بود. همه اش ! اما دلم مثل گنجشک مانده در حبابی شیشه ای داشت به دیواره ی سینه ام میکوبید.آنقدر محکم تا بیرون بپرد! گرگ زخمی قصه، او بود.
با آن چشم های وحشی و طوفانی و گرگ نشانش! انگار که تمام عمرش خون خورده بود! هر چه بیشتر فکر کردم، حالم بدتر شد. دو دستم را با تسبیحم روی
قلبم فشار دادم و شروع به گفتن ذکری کردم که ورد زبان مامان و خاله ام بود! بلند شدم و دوباره سر سجادهم ایستادم. در آن گرگ و میش بغض کرده و ترسیده
که پرنده ی تنهای دلم به جان کندن افتاده بود، جز چسبیدن به خدا و اعتقاداتم و التماس ، راهی برای آرام کردن خود نداشتم. اشک ریزان قامت بستم و نماز
صبر را از اول شروع کردم! شاید برای هزارمین بار. زانوانم که خسته شد،دراتاق شروع به قدم زدن کردم تا پاهایم از حالت خواب
رفته گی بیرون بیاید.پشت پنجره ی اتاقم کشیده شدم.پرده را کنار زدم و شبه آدمی شبیه بابا دیدم !زیر سرمایی که بخار بازدم آدم یخ می زد، داخل حیاط
نشسته بود.فکر کردم دور از جانش سکته کرده است.هیچ غبار سفیدی که نشانی از زندگی و نفس کشیدن باشد،در هوا پخش نمیشد.زاویه نگاهش مطمئنم



















