
دانلود رمان همین گوشه از آسمان pdf از لیلا نوروزی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه
خلاصه رمان همین گوشه از آسمان
نور از شیار پرده افتاده بود پشت پلکهایم. خوابم کال مانده بود. درست مثل چند شب قبل. روی پهلو چرخیدم و چشم بازکردم. صورت مادری با فاصلهی کمی از من روی بالش آرام گرفته بود. چشمهایش بسته بود و لبهایش میلرزید. نفسش بوی ماندگی میداد. بوی دهانی بدون دندان.به کندی روی تشک نشستم. موهایم را روی شانه جمع کردم و چشم دوختم به حرکت کرخت عقربههای ساعت که انگار یک جهان روی شانهشان سنگینی میکرد…
قسمتی از متن رمان
بابا برگه های حساب کتابش را گذاشته بود روی کانتر و با جدیت مشغول بود سرش پایین بود و موهای سفیدش بیشتر از همیشه به چشم میآمد دست خودم نبود؛ سفیدی موهایش را که میدیدم بغض مینشست بیخ گلویم ذهنم کشیده میشد به روزهای کودکی که مرا مینشاند روی شانهاش و من دست میانداختم میان موهای کوتاهش. آن وقت ها هر زمان تنها میشدیم آرام و بیربط میگفت:«یادت باشه من هستم.» بعدها هم گفته بود درست وقتی که انتظار داشتم آن روی جدی اش را ببینم روی تخت بیمارستان دست کشیده بود بهسر باند پیچی شدهام و گفته بود:«من هستم.» فنجان چای را که گذاشتم کنار دستش، سرش را بالا آورد و نگاه کوتاهی به من انداخت.-دستت درد نکنه. ظرف نقل را از روی کابینت برداشتم. چشم هایم از بی خوابی میسوخت، نمیدانستم «من هستم» اش شامل حال سینا هم میشود یا فقط حاصل عذاب وجدانش برای من است. -برای خودتم بریز. با سر پایین این را گفته بود ظرف نقل را گذاشتم روی کانتر و مقابلش روی صندلی نشستم. سینا چند دقیقه قبل رفته بود و من و بابا تنها بودیم. -میل ندارم. انگار فهمید قصد حرف زدن دارم.



















