
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه،روانشناختی،جنایی
پاشا معتمد که ۹ سال در زندان بوده در زمان ازادی با مرگ مادر مواجه میشود و در مراسم خاکسپاری آهو دختر خالش رو میبینه که دستیار وکیل هم هست آهو از گذشته عاشق پاشا بوده و با پیدا کردن دفتر خاطره ای از گذشته خالش روابطی بین این دو شکل میگیره که رازهایی از گذشته از جمله پاپوشی که برای زندانی شدن پاشا بوده برملا میشود و در این بین با چالش هایی بسیار بزرگتر روبرو میشوند که روح پاشا را در هم میشکند..
قسمتی از رمان
روی تخت ،رو به دیوار دراز کشیده بود .با ناخن ،چوب خط هایی که روی دیوار چرک و سیاه جا مانده بود را لمس می کرد.
از صدای خراشش روی دیوار ،دلش یک جوری شد .مثل وقتی که گچ روی تخته سیاه بد می لغزید و قرچ صدا می کرد.
نگاهش از چوب خط ها به بیت شعرهای پخش و پلا افتاد ،که هرکدام یادگار یک نفر بود . یادگار آدم هایی که ،زمانی تنها جایی که در این کره خاکی داشته اند ،همین تخت و تکه دیوار بوده است.نگاه یخ زده اش مثل همیشه روی یک جمله مکث کرد…
پوزخندِروی لبش جان گرفت .امان از غم زمانه ….
بی حوصله ،بیخیال هزارباره خوانی آن تکه دیوار که انگار ته دنیا بود ،شد . خودش به اندازه کافی غم و نگرانی داشت .خاله انیسش هم زیادترش کرده بود…طاق باز خوابید و دست هایش را زیر سرش گذاشت.هرچقدر همکه خودش را به بی خیالی میزد و
فکر می کرد برایش اهمیتی ندارد باز هم دلش مثل سیر و سرکه میجوشید..
توی سیاهی زیر تخت بالایی ،دنبال چهره مادرش می گشت .تصور قیافه مریض و رنجورش برایش سخت
بود .درست وسط سینه اش آتش روشن کرده بودند.آتشی که دود حسرتش توی چشم هایش میرفت و بد
میسوزاند.با خودش که تعارف نداشت.دلتنگ بود .دلتنگ و بی قرار کسی که حسرت آغوشش داشت میکشتش.آغوشی که روبه زوال میرفت و بازهم دستش از آن کوتاه بود .دستهایش را مشت کرد و در دل نالید.
_آخ خاله…آخ .من که با دردم خو گرفته بودم.چرا اومدی هواییم کردی.
سرش را تکان داد و چشمهایش را بست و گوشهایش را از تمام هیاهوی پیچیده در سالن خالی کرد .
صمد چهار انگشت وقتی دید اصلا حواسش نیست…
قیمت73000



















