دانلود رمان | آوای خیس منبع رمان های ایرانی
آوای خیس بزرگترین منبع دانلود رمان های ایرانی جدید ، رمان های پرطرفدار ، عاشقانه ، پلیسی ، انتقامی ، طنز ، اربابی ، ازدواج اجباری ، مافیایی pdf
نویسنده شو
دانلود رمان | آوای خیس منبع رمان های ایرانی
پشتیبانی آنلاین
کانال تلگرام آوای خیس
دانلود رمان امپراطور از ماریا pdf
مشخصات رمان
  • نام رمان
    امپراطور
  • ژانر
    عاشقانه
  • نویسنده
    ماریا
  • صفحات
    2360
خلاصه رمان

ارسلان یاوری به خاطر یک زن و به خاطر رابطه اش حاضر میشه به درخواست زنه دست به قتل بزنه…


زنه ازش میخواد همسرشو به قتل برسونه و داخل چاه خونش بیندازه… حالا بعد شش ماه جسد پیدا شده و


ارسلان به قتل عمد و به اعدام محکوم شده… این وسط دختر ارسلان شادن…


به خاطر مادر و خواهرش حاضر میشه برای تبرعه‌ی‌پدرش دست به هر کاری بزنه…

دانلود رمان امپراطور از ماریا pdf

با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر

ژانر رمان: عاشقانه

خلاصه رمان امپراطور

ارسلان یاوری به خاطر یک زن و به خاطر رابطه اش حاضر میشه به درخواست زنه دست به قتل بزنه…

زنه ازش میخواد همسرشو به قتل برسونه و داخل چاه خونش بیندازه… حالا بعد شش ماه جسد پیدا شده و

ارسلان به قتل عمد و به اعدام محکوم شده… این وسط دختر ارسلان شادن…

به خاطر مادر و خواهرش حاضر میشه برای تبرعه‌ی‌پدرش دست به هر کاری بزنه…

قسمتی از رمان

نگاهم به روی دربسته بود که مادرم توپید: چرا مثل مجسمه خشکت زده… خیر سرم داری وکالت میخونی… برو دنبال داییت، برو…

خودش را تاب داد و ناله کرد: -برو اون که سواد درست حسابی نداره. این حرفش یک تلنگری بود تا خودم را با شتاب به در برسانم.

در را باز کردم داخل کوچه پریدم. دایی رسول داشت محله را می پیچید که صداش زدم: دایی… دایی؟

با صدای بلندم برگشت. با دست اشاره کردم و برگردد. منتظر نشدم ویرایش

عوض کردن شلوار و مانتویم داخل خانه دویدم. دانشجوی وکالت بودم اما طوری باهام حرف میزدند

که انگار با یک بچه مدرسه ای صحبت می کنند. دکمه های مانتو سیاهم را تند بستمو مقنعه ام را روی موهایم انداختم

که صدای دایی را شنیدم: چی شده آبجی؟ چرا صدام زدین! مادرم که به زور خودش را از کف حیاط جمع کرده بود گفت:

– بزار شادن هم بیاد. هرچی باشه یه ذره از این چیزا حالیش میشه… دایی معترض شد: کجا بیاد خواهر من !…

هنوز که چیزی معلوم نیست! کفشهای جورابی ام را از جا کفشی جلوی در چنگ زدم و گفتم:

دایی شما که نمیشناسین کی بابا رو برد. لااقل من نشونتون میدم. بحث ایجاد نشده با چند کلمه بهش خاتمه دادم.

داخل تاکسی لبه های مقنعه ام را صاف کردم. اصابت انگشتان یخ زده ام با پوست صورتم بیشتر حال ویرانم را فهمیدم.

تاکسی جلوی آگاهی نگه داشت. دایی با عجله پیاده شد: شادن بیا پایین. لازم به گفتن هم نبود.

اما دایی رسول هر وقت مضطرب میشد

قیمت46000

چند امتیاز ستاره میدی به این رمان ؟؟

برای ثبت امتیاز روی ستاره کلیک کن

امتیاز کل : 3.5 / 5. تعداد رای : 124

اگر نویسنده این رمان هستید و درخواست حذف آن را دارید
  • برچسب ها:
کامنت ها

ورود کاربران و نویسندگان

آخرین رمان ها
  • ناشناسبه نظرم داستان قشنگی داشت گذاری کار درست کرد چون سپهر اون نمی خواسته با ازدواج ب...
  • اواسم جلد دوم بلاچاودختران‌خاموش و اسم جلد سوم کلاویه‌های قدرت است...
  • سمن نظرم درمورد این رمان هست..واقعا رنان ضعیفی بود میتونست قوی باشه ولی متاسفانه...
  • معصومهواییی حمیده تروخدا یبار دیگه ی رمان مس شیاطین سیاه بنویس ک اکیپی باشهه تروخداا خ...
  • Aylarلطفا لینک دانلود رو درست کیند نمیشه رمان رو دانلود کرد...
  • مریسلام، چرت ترین رمانیه که خوندم ،اصلا اسمش رو نباید گذاشت رمان، داستان شب بخیری ب...
  • بنده خدادوس داشتم...
  • ناشناسچه قدر لوس هرچند شاید چون مورد عشق قرار نگرفتم برای همین از قدرتمندتزین هدیه خدا...
  • نازنینخیلی رمان قشنگیه 🤩🤩...
  • نازنینخیلی قشنگ بود 🤩🤩...
تبلیغات متنی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " دانلود رمان | آوای خیس منبع رمان های ایرانی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
پشتیبانی آنلاین