در حال پارتگذاریدانلود رمان شیطانی که دوستم داشت pdf از رویا قاسمی نسخه کامل بدون سانسور
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه،انتقامی،مافیایی،طنز
داستان در مورد دختری به اسم تارا هست که خواهرش با پسر یه آدم کله گنده و به روایتی مافیا فرار میکنه. و برای اینکه بتونن فرار کنم مدارکی رو از پدر مافیای اون پسر میدزدن. پسر ارشد مافیا، برای پیدا کردن برادرش سراغ تارا و مادرش میاد. اما اون ها خبر ندارند. ولی کسی حرفشون رو باور نمیکنه. در نتیجه پسر ارشد مافیا که اسمش کوروش هست ، تارا رو میدزده و با خودش به هند میبره.
قسمتی از رمان
بدبختی بزرگ ما، از اونجایی شروع شد که دو نفر آدم عاقل و بالغ تصمیم گرفتند که دست همدیگه رو بگیرند و بیخبر برن یه گوشه از این دنیای پهناور، تا راحت و بیدغدغه به زندگیشون برسند! وگرنه که خدای ما شاهد بود که تا قبل این بدبختی، ما فقط دچار بدبختیهای ریز و کوچیکی بودیم که با بیتوجهی ازشون میگذشتیم. اگه قبلا همهی بدبختی خونوادهی سه نفرهی ما این بود که سه تا زن تنها بودیم که به سختی باید گلیم خودمون رو از آب میکشیدیم بیرون، ولی حالا فرق کرده بود! حالا دو نفر شده بودیم، که باید بدبختیای که مارال به قیمت خوشبختی خودش، سرمون هوار کرده بود رو جمع میکردیم. اما مگه میشد؟! تو این بیستویک سالی که از خدا عمر گرفتم، روزی نبود که به خاطر وجودم از خدا شاکی نباشم، و تو این جریانی که داشت ما رو زیر قدرتش له میکرد، همهی خواهش و تمنام از خدا این بود که خودش شخصا بیاد دست من رو بگیره و با خودش ببره پیش حوریهاش! والا حاضر بودم اون دنیا در نقش حوری برم زیر دست و بال مردهای بهشتی، ولی قد یه ثانیه با این مردی که، مارال به قیمت خوشبختیش برامون به ارمغان اورده بود، روبهرو نشم.
مامان هم که طبق معمول پای تلفن با اون پسرهی تیتیش مامانی بود و اصلا انگار نه انگار که دخترش بیخبر از خونه فرار کرده بود. اونم با پسر یه آدم مهم و کلهگنده که همهی نیتش این بود که با هفتتیری که همیشه زیر کتش پنهون بود، یه تیر تو مغز من و مامان خالی کنه تا انتقام پسر ناخلفش رو ازمون بگیره! اصلا باید همون روز که مارال گفت یه شاهماهی واسه خودش تور کرده و همین روزها فلنگ رو میبنده از این سگدونی، مسخرهش نمیکردم تا امروز حداقل آدرسی ازش داشتم، تا بدم دست این روانیای که هرروز هرروز با یه ماشین سیاه وگنده و زشت، میاد دم خونهمون تا زاغسیامون رو چوب بزنه!
تا گوشهی پرده رو کنار میزنم، با دیدنش که زل زده به آپارتمانمون، نفسم بند میاد و پرده رو ول میکنم. من میترسیدم ولی مامان نه.صدای خندهها و ناز و اداش واسه اون ارژنگ بیپدر و مادر، اعصابم رو نشونه گرفته. سمتش میرم گوشی رو از دستش میگیرم و تماس رو قطع میکنم.
قیمت50000
داستان در مورد دختری به اسم تارا هست که خواهرش با پسر یه آدم کله گنده و به روایتی مافیا فرار میکنه. و برای اینکه بتونن فرار کنم مدارکی رو از پدر مافیای اون پسر میدزدن. پسر ارشد مافیا، برای پیدا کردن برادرش سراغ تارا و مادرش میاد. اما اون ها خبر ندارند. ولی کسی حرفشون رو باور نمیکنه. در نتیجه پسر ارشد مافیا که اسمش کوروش هست ، تارا رو میدزده و با خودش به هند میبره.









