

آرزو هاشم آبادی متولد ۱۳۷۴ ساکن مشهد
دانلود رمان اجبار سیمین pdf از آرزو هاشم آبادی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه،ارباب رعیتی
پدرم می خواست منو به زور و اجبار به عقد شاپور خان؛ پسر ارباب در بیاره. منی که به خاطر فرار از این ازدواج با پسر خاله ام عماد فرار کردم اما امان از روزی که به چنگال این مرد خودخواه اسیر شدم.مرد جدی و زورگویی که خاک تمام روستا رو الک کرد تا منو پیدا کنه و درست زمانی سر رسید که من و عماد برای فرار از خشم ارباب؛ تصمیم گرفته بودیم قبل از ازدواج به حجله بریم.
قسمتی از رمان
فریاد زدم:
_ خونه به خونه میگردین…تموم سوراخ سُمبه هارو…جاهایی که عقل جن هم بهش نمیرسه! میگردین و تا پیداش نکردین پا توی عمارت نمیذارین فهمیدین یا نه؟؟
همگی اطلاعت گویان بله چشم قربانی گفتن و از جلوی چشمانم دور شدن.دست به کمر سر بالا گرفتم و خیره شدم به سقف…
سینه ام تیر میکشید.قلبم درد گرفت وقتی فهمیدم سیمین فرار کرده!از دست من…از دست منی که یه ایل بله چشم گوی من بودن با پسر خاله اش عماد فرار کرده است.
از شدت خشم و غضب دستانم مُشت شد.من که بلاخره او را پیدا میکردم حتی اگر آب شده و زیر زمین رفته باشد اما خواب های نه چندان خوبی برای پسرک ابله درچنته داشتم.
با ناموس من فرار کرده ؟! با دختری که دل لعنتی ام بند یک نگاهشه؟!
پسرک با همین کار گور خودش را کَند؛ آن هم درست با دستان خودش!نباید با سیمین همراه میشد!نباید او را فراری میداد….نباید به او کمک میکرد!نباید…
_ ارباب پیداشون کردیم.سیمین خانم اینجاست.
وجودم از خشم گُر گرفت. بند دستش را گرفتم و به داخل اتاق کشیدم.
دلم برای نگاه ترسیده اش ضعف رفت اما چشم بستم روی تمام عشق و خواستن دلم و خیره به صورت عین ماهش غُریدم:
_ منو دور میزنی چشم آهوی من!؟ منو؟!
لب هایش از بغض لرزید:
_ ولم کن برم.چی از جونم میخوای؟!
کلافه از این نخواستن هایش ؛ داغ کردم و تنش را به دیوار چسباندم :
_ گفتم میخوامت! گفتم فقط مال منی…گفتم هیچی از گذشته ی کوفتی و زندگیم نمیدونی پسجلو جلو قضاوتم نکن…اما انگار حرفامو جدی نگرفتی نه؟! حالا که اینجایی…حالا که توی این بغل لامصبی یه کاری میکنم بفهمی که شاپور سر خواستن و داشتن تو حتی با خودت هم شوخی نداره!
به آنی لب هایش را به کام گرفتم آخ که شهد تموم این عشق را یک جا توی رگ هایم ریختم و لذت بردم.اما این لذت زیاد دَوام نداشت چرا که دست و پا زد و با مشت های کوچکش مانع چسبیدن تن درشت هیکلم به تن لطیفش میشد:
_ ولم کن شاپور خاااان…توروخدا دست از سرم بردار…من نمیخوام با شما ازدواج کنم…آیییی…
اشک هایش را که دیدم دلم آتیش گرفت.
نکند دل به گروی آن پسر خاله اش داشت؟!
بااین تصور وحشتناک از کوره در رفتم.
دست به سمت ساحلی اش بُردم:
_ منو نمیخوای که بری با اون پسره ریقو آره؟! الان یه کاری میکنم تا ابد بیخ ریش خودم بمونی سوگولی!
روسری را از روی قفسه سینه اش کنار زدم اما با دیدن …
قیمت 58000




















خیلیییییییی خیلییییی قشنگ بود
سلام شما ادامه رمان رو خرید کردید؟
بلاخره پیداش کردم🤩
خیلی وقته دنبالشم
خسته نباشید
وای چقدر قشنگ بود
بی نهایت جالب و هیجان انگیز بود
این رمان خیلی قشنگه