
دانلود رمان انهزام pdf از هستی آریان
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه
باوان هیچوقت فکر نمیکرد ورودش به زندگی مردی مثل هیرش، آغاز سقوطِ آرام و بیصدایش باشد
هیرش مردیست که گذشتهاش را در تاریکی مدفون کرده، اما تاریکی هیچوقت واقعاً نمیمیرد
برمیگردد و هر بار چیزی را با خود میبرد. آنها از دل یک آشنایی ساده به پیوندی میرسند
که بیشتر شبیه نجات است تا عشق؛ اما نجاتی که برای هر دویشان گران تمام میشود…
قسمتی از رمان
بیحرف کنارش نشستم که بدون اینکه نگاهم کنه با صدای دو رگه ای گفت :
_بخوای نسخه بپیچی یا جلومو بگیری قبل از خودم پرتت میکنم پایین!
ابرو بالا انداختم و سیگار نیمه سوخته اشو از دستش قاپیدم.
درست حدس زده بودم، اینجا نشستنش توی این حال بی دلیل نبود.
لهجه ی قشنگی داشت، لهجه ای که زیاد شاهدش بودم اما تا حالا انقدر به دلم ننشسته بود.
بذار ببینم، انگار سیمهای انسانیتم اتصالی کرده بود که توی این شرایط داشتم به این چیزها فکر میکردم. یا
شاید هم خسته بودم، خسته از امیدواری دادن توی اوج ناامیدی…
پکی به سیگارش زدم که سمتم برگشت و بهش زل زده بودم که چشم تو چشم شدیم.
چشمهایی که یه دنیا حرف برای زدن داشت و فهمیدن این برای من یکی راحت بود…
_یه دقیقه وایسا!
چپ چپ نگاهم میکرد که شونه بالا انداختم و ادامه دادم :
_آدم دم مرگ انقدر بدعنق؟ میگم توی ختمت حلوا زعفرونی هم میدن؟
بطری توی دستشرو سر کشید و توی یه حرکت تکیه اشو از جایی که نشسته بود گرفت که ناخودآگاه،
بازوشرو از روی پیرهن سفید رنگ آستین بلندی که به تن داشت چنگ زدم…
جدی جدی انگار قصد پریدن کرده بود و من چه ناشیانه و تمسخربرانگیز از جبهه ام برگشته بودم که حالا
با قلبی که ضربانش روی هزار بود دستشرو چسبیده بودم!
نفسشرو با صدا بیرون داد و با مکث لب زد :
_فکر کنم نفهمیدی چی گفتم!
به خیال اینکه زورم بهش میرسه، گرهی دستمرو دور بازوش محکم کردم و با هول گفتم :
_زده به سرت؟




















رمان فصل دوم نداره ؟ چرا اینجوری تموم شد ؟!